14529707084

نوشته:خاطره حیدری

فرمت رمان:  pdf,apk,java,epub

رمان

دانلود رمان

خلاصه :

در باغ نشسته بود و در افکارش غرق شده بود. نمی دانست که چطور به اینجا رسیده بود ولی دوست داشت هرچیزی که به آن رسیده یا نرسیده بود دوست می داشت. از آن موقع که چشم باز کرده بود در عمارت بزرگ یکی از پولدارترین مردان تهران با پدر و مادرش به عنوان سرایدار زندگی می کرد.پدر و مادرش تمام جوانیشان را….



صفحه ی اول رمان:

در باغ نشسته بود و در افکارش غرق شده بود. نمی دانست که چطور به اینجا رسیده بود ولی دوست داشت هرچیزی که به آن رسیده یا نرسیده بود دوست می داشت. از آن موقع که چشم باز کرده بود در عمارت بزرگ یکی از پولدارترین مردان تهران با پدر و مادرش به عنوان سرایدار زندگی می کرد.پدر و مادرش تمام جوانیشان را در این خانه سپری کرده بودند و چه چیزها که از این مرد نشنیده بودند ولی برای آسایش تنها فرزندشان مشقت ها را قبول کرده بودند و حالا بعد از ، از دست دادن پدرش این او بود که می بایست هم وظیفه ی پدر را به دوش می کشید و هم از مادر مراقبت می کرد. ولی ای کاش که همه چیز به همین چیزها ختم می شد ولی حرف دیگری هم بود که هیچ وقت جرئت گفتن آن را نداشت. در همین افکار غوطه ور بود که صداهای خنده هایش به گوشش رسید. گویی مست شده بود و چیز دیگری را نمی شنید. آن قدر حواسش پرت شده بود که آمدن آن ها را که در مقابلش ایستاده بودند را حس نمی کرد. ناگهان چشمش به آنها افتاد و خیلی سریع بلند شد و خود را پیدا کرد و گفت: